.............اگرتونبودی

 

روی حیاط خونه قدیمی مادربزرگم دراز کشیده بودم شب بود ساعت حدود ۱۲ دلم هوای نوشتن کرد دفترم وبرداشتم وزیرنورمهتاب که باچراغ ته خونه به کاغذم روشنایی می داد این هارو نوشتم :

دیشب آسمان پربودازستاره   روی بام آرزوهای کودکی ام   بالش رویاهای جوانی رابرداشتم  وروی پرخیال فرداهایم درازکشیدم     به آسمان خیره شدم   هیچ می دانستید    انگارهرستاره که می درخشد خداست که می خندد   می خواستم که نخوابم وستاره هاراتاسپیده میهمان چشمانم کنم  باخودم گفتم   

 اگرنسیم خبردلتنگی مرابه خدامی رساند  خواب توراامشب می دیدم  اماانگارخواب های مرانیزباخودبرده ای   نگاهت رادیشب نقاشی کردم  درماه قاب گرفتم  وبه دیوارآسمان زدم   تاسحرنگاهت کردم نمی دانی چقدرعاشق ترم کردند وقتی یکی یکی خاطره هایت همچون همین ستاره هادرچشمانم نشستندودرخشیدند

روبه آسمان کردم   به خداگفتم مگرچه خطایی مرابودکه عشق راپشت آن همه تنهایی به من دادی ودراوج باوررویاهایم درلحظه ای ازمن گرفتی و

خداگفت :

خطای تواین بودکه باورنکردی عشق نه داد نی ست نه گرفتنی

عشق شریک شدنی ست

الهام

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦ - الهام

 

گفته اند ازتوننویسم   ازتودورشوم    به نگاهت دل نبندم   بادلت قهرکنم   خاطره هایت رابه باددهم    حرفهایت رابه آب     گفته اندعکس هایت راازآینه بگیرم    پنجره دلم رابه روی هوای عشقت ببندم    نفس بکشم بدون هوای تو     گریه کنم بدون شانه های تو    راه روم بدون دستان تو    می گویندفراموشت کنم می فهمی؟     می خواهند زندگی راازمن بگیرند نمی دانندمن می میرم    به خیالشان ساده می توان ازتو گذشت می گویند   دل سپردن بازی بچه هاست    بزرگ ترهاعاشق نمی شوند   می گویند ساده نباشم     دل نبازم    اشک نریزم مگرمی شودچشمهای توبخنددودل نلرزد     مگرمی شود توباشی عاشقی نباشه           خاطره هایت باشدودلتنگی نباشه

آنهاچه می گویند؟! نمی فهمم    دفترومدادم کجاست می خواهم ازتوبنویسم

نوشتن ازتوکه گناهی نیست می دانم آنهانبایدازصدای اشکهای این نوشته هابیدارشوند

باشد   شبها آهسته وآرام اندیشه هایم رادریادتو به هوای خواب تومی رقصانم  نمی گذارم ازتونوشتن راهم ازمن بگیرند   باشد     دیگرنمی آیم تاازدورنگاهت کنم   تاخنده هایت رابه تماشابنشینم چشم دیگرازبی خبرییت بی تابی نمی کنم     قلبم رامی شکنم و تکه عشق ودوست داشتنش رابه نوشته هامی سپارم    باشد   دیگردرحضورآنهاازتونمی گویم زندانی می شوم         باشد    من بی صدااوراباوجودخودازیادمی برم   اماقسم به تمام آرزوهاورویاهایی که برای من داشتید    قسم به جان من     نوشتن ازاوراازمن نگیرید       نوشتن لالایی من است وقتی ازنرسیدن به او بی خواب می شوم     نوشتن آرامم می کندوقتی ازنبودنش دیوانه می شوم نوشتن رادوست دارم بانوشتن ازاوزندگی می کنم   زندگی  

من درعمق نگاه او گم شدم پس می نویسم تا این اندیشه هامن راپیداکنند  

الهام می نویسد            

دفترومدادم کجاست می خواهم ازاوبنویسم !!!

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - الهام

 

آنگاه که چشمانم ازشوق جوانی وشورلبریزبودنگاهم نکردی

آن زمان که مثل نسیم آرام وعاشق به دورت چرخ می زدم نگاهم نکردی

آن هنگام که خنده همیشه برلبم بودوگریه رابلدنبودم نگاهم نکردی

آن روزکه دلم راپیشکش چشمانت می کردم آن لحظه که درچشمانم برق عشق می درخشید نگاهم نکردی آن گاه که آرزوهایم رایکی یکی برایت خواندم برای نگاهت غزل هاسرودم نگاهم نکردی آن روزکه گفتم دوستت دارم بی تومی میرم  خندیدم  گریستم  سوگندخوردم  قسم هادادم  نگاهم نکردی آن شب که تاصبح به یادت بیداربودم  دعاکردم  شعرسرودم  نگاهم نکردی  

آواره شدم  دیوانه شدم  فرهادبودم  مجنون شدم  امابازنگاهم نکردی مسخره مردم شدم دلتنگ یک نگاه هرشب اشک رامهمان شدم دیوانه ها دیوانه ام خواندند دوستان سرزنشهاکردند بی کس وبیچاره ام گفتند همه رامی شنیدی ولی بازنگاهم نکردی بیمارشدم همه گفتندکه اوازتب می سوزدومی میرد همه گفتندکه دردش رادرمانی نیست اماتومی دانستی ، می دانستی دردم چیست بازهم نگاهم نکردی التماس کردم به دنبال نگاهت دویدم نامت رافریادزدم هزاروهزارباربه استقبالت آمدم ووجودم رابدرقه سختیهایت کردم اماتویک باربازنگشتی نگاهم کنی تو نگاهم نکردی سوختم وساختم دربی تاب ترین لحظه هاباخیالت بودم جوانی ام رادرآرزوی نگاهت باختم

اکنون خبرآورده اند می خواهی نگاهم کنی

بیاببین چه پیروفرسوده ام بیاتصویرنگاهت رادرمن ببین اما نه دیگرنمی خواهم نگاهم کنی مراباهمان لحظه های عشقی که برایت آفریدم به یادبیاردیگراگرتوهم بخواهی مراببینی من نگاهم رادرسپیدی مویم وفرسودگی چهره ام پنهان می کنم نگاهم نکن من به انتهارسیده ام این یک آرزورا از من نگیرش

الهام

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - الهام

 

دوباره خواستم باتوباشم خلوتی دیگرباآرزوهایی تازه تر

راضی ام به آنچه که توبرایم مقدرنموده ای هدایتم کن به نوروروشنایی

کتاب زندگی ام راچه عجولانه ورق زده ام

هیچ یادم نیست وقتی کودک بودم چطورگریه می کردم چگونه به نگاهی ناآشنامی خندیدم فصل کودکی ها چقدرکم بودوکوتاه .

 خداکندقصه زندگی ام تکراری نباشد ازتکرارمی ترسم چون روح شیداییم راتنزل می دهد  می دانم اگرفصل اندوهی بود برای رسیدن به پایانی خوش باید خواندوعبورکرد تااندوهی تجربه نشودهیچ شادمانی دل انگیزنمی شود  خواندن هرکتابی روزی تمام می شود هرگلی روزی بابادی سردوپرسوزمی میردوروزی دیگرگلی زیباتربانسیم بهاری ودلنوازبه دنیا می آید آدمها می روند دفترخاطراتشان می ماندوشایدآدمهایی که می آیند هیچ دفتری را نخوانده نگذارند

الهام

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - الهام

 

خیال نکن نمی خوام باچشمات حرف بزنم    خیال نکن دیدن توواسم یه رویا نشده           خیال نکن وقتی فکرحضور ِِتوکنارم می کنم دلم نمی لرزه وازخوشحالی بال درنمی یارم  خیال نکن که عاشقت نشدم    که نمی خوام همه لحظه هاموپرکنم ازشیرینی باتوبودنم       خیال نکن که دلموبهت نسپردم    که دوربودن تومنوبه دیوونگی نکشونده                     خیال نکن حالاکه تنهام می ذاری        حالاکه نفساتوازهوای زندگیم می گیری   نمی میرم خیال نکن     خیالی نیست    آسونه دل کندن ازتووخاطره هات

خیال نکن      دلم برات تنگ نمی شه        خیال نکن اگه بری نمی شکنم                    مثل یه برگ از شاخه های زندگی نمی ریزم       من بی توبارونی می شم  

بی تو زندونی می شم 

خدای من     نذار بره   نذار که با رفتنش تودلم غصه و ماتم بیاره

خیال کنم      می خوای بری     بری و تنهام بذاری

برو ولی یادت باشه   من می میرم    مثل گل بارون زده ای که فقط یه بهارداشت   

 مثل اون پرنده ای که یه روزی بال وپرداشت

الهام

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦ - الهام